امیر عطاامیر عطا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

امیرعطا جون Amir Ata Jon

سلام به همه دوستای گلمون... باورم نمیشه بازم اومدم اینجا، به زودی اینجارو به روز می کنم... 🤩🤩

عزیزم1سال و 2ماهه شدی.

گل پسرم هر روز داری بزرگتر میشی و با شیرین زبونی ونازنینی هات منو بیشتر به وجد میاری. پسرم نمیدونم میاد روزی که تو این چیزارو بخونی و من باشم و تو راجع به این روزات از مامان سوال بپرسی؟ نمیدونم اونموقع چند ساله هستی؟ هربار که به بزرگ شدنت فکر میکنم و پیری خودم و بابات دلم میگیره. اصلا نمیدونم مامان و بابایی پیریشونو کنار هم تجربه میکنن یا نه؟ ولی مامانی همیشه از خدا خواستم که زودتر از بابایی از این دنیا برم و  ..........   ای بابا .... چرا دارم حرفهای تلخ مینویسم ؟ مثلا اومدم تبریک پایان 1 سال و 2 ماهگیتو بدم. مامان بدی شدم.... عزیز دلم 1 ماه دیگه هم گذشت و تو روز به روز داری آقاتر و نازتر میشی. هرروز بیشتر خواستنی تر...
15 بهمن 1392

سال تحویل 92

سلام پسرم. امسال دومین سالیه که تحویل کنار مونی. منتها سال پیش چون خیلی کوچیک بودی و تازه بدنیا اومده بودی مامانی اصلا سفره هفت سین هم نچیده بودم. و اما امسال تو وروجک حالا 1 سالت گذشته و حسابی شیطون و بلا شدی و چشم و چراغ خونمون. دلم برات بگه از قبل سال تحویل: بابایی 1چن ساعتی رفت مغازه و مامان خونه رو که مرتب کردم (آخه مامانی اعتقاد دارم که لحظه سال تحویل همه چی باید مرتب و منظم باشه و هرچی هم سر جای خودش) به فکر غذا دادن پسملم افتادم تا 1 کماستراحت کنی تا موقع سال تحویل. (آخه خودت میدونی که وقتی لالا میاد دیگه هیشکی و هیچچی رو نمی شناسی) خلاصه شما 1 کم لالا کردی تا بابا اومد و ما هم نهار خوردیم و آماده که شدیم گلمونم بابا بیدار کرد تا 3 ...
15 بهمن 1392

جشن میلاد

گل نازم سلام . 1شنبه 2 تیر ماه 1 روز قبل از نیمه شعبان تو خونه خاله جون مولودی بود. صبح زود بابایی مارو برد اونجا. رسیدیم بالا دم آسانسور علی جونو دیدیم که با باباش داشت میرفت تمرین بدمینتون.وارد شدیم خاله جون و محی  اونجا بودن داشتن وسایلارو بسته بندی میکردن...2 ساله که به  لطف حضور گل پسر نازم حتی نمیتونم برم کمک بازم پارسال نمی تونستی راه بری ولی امسال که دیگه .... خوب ... خاله جون خودش می بخشه چه کنیم؟؟؟ 1کم کمکیدم و تو با زهرا سرگرم بودی. هیچی خلاصه تا قبل مراسم کلا پسر خوبی بودی تا اینکه خوابت گرفت و من سریع اول لباسای تورو پوشوندم و 1 ذره لالا نکرده بودی که به خاطر سر و صدای مهمونایی که داشتن میومدن بیدار شدی و واویلا...
15 بهمن 1392

تولد 1 سالگی عطا جونمون

دلم میخواد تولد دردونه مونو با شادترین رنگ ها ثبت کنم تا همه بدونن که ما اونروز چقدر خوشحال بودیم. پسر عزیز ما 1 ساله شد. مبارک باشه پسرم. ایشالله تولد 120 سالگیتو نوه هات برات بگیرن                                                                     گل مامان توی این 1 سال علاوه بر اون 9 ماه هر لحظه باهم بودیم تو خوشی و ناخوشی. مامان با گریه هات گریه می کردم و با 1 لحظه شادیت 1 دنیا شاد می شدم. و می دونم که تا آخر عمرم هم همین خواهد بود....چون تو این 1 سا...
15 بهمن 1392

اولین مسافرت

اولین سفری که با پسرمون رفتیم 20 مهر ماه و به مشهد مقدس بود.که خیلی خوب شد. هم اینکه گلمون تو 7 ماهگیش رفت پابوس امام رضا و هم اینکه من خیلی دلتنگ و بی تاب آقا بودم.عطا 1کمی سرما خوردگی داشت و روز قبلش حسابی کار ریخته بود سرم. ساعت 9 صبح هم پرواز داشتیم.فقط دعا دعا میکردم عطا بهتر شه و اونجا بذاره نفس بکشیم. که بد هم نبود و روی هم رفته سفر خوبی بود. پسرم حسابی سردش شده و مجبور شدیم دست به دامن چادر مامانی هم بشیم   اینجا هم مشغول سرسره بازی تو زمین بازی هتله   الهی مامان فدای اون لبخندات شه. ایشالله همیش لبت خندون باشه پسرم                     ...
3 بهمن 1392

دومین سفری که با پسرم رفتیم

گلم بار دوم که با هم رفتیم مسافرت (قم-اصفهان) 4 فروردین سال 92 بود که گلمون 1 سالگیشو رد کرده بود و تا حدودی خیالمون راحت بود از انتخاب مسیر طولانی واسه سفر. سعی کردیم تا اونجا که مدشه بهت خوش بگذره هرچند جیزی از اون دوران تو یادت نمی مونه ولی مامان  بابا اینجا ثبتش می کنیم تا بعدا که بزرگتر شدی عکساشو ببینی و ما هم خاطراتشو برای پسر گلمون بگیم. بعد از ظهر بود که راه افتادیم و نیمه های شب رسیدیم قم و چون ایام فاطمیه بود جا گیر نمی اومد که به لطف خدا 1 اتاق تو هتل پیدا کردیم که عنایت خدا بود چون با حضور شما بیرون خوابیدن اصلا صلاح نبود! هر چند تو هم محیط رو نا آشنا دیده بودی و اولش غریبی کردی و به سختی خوابوندمت  خوب حالا عکس ها&...
3 بهمن 1392

عکس از سیسمونی

                                     اولین جشنی که به مناسبت تولدت  گرفتیم 10 فروردین 91 بود که فامیل اومده بودن دیدن نو گلمون که به خوبی برگزار شد و منم اونروز تا حدی دلهره های روزهای تازه مامان شدن یادم رفت                                                                                          این چند تاعکس هم از سیس...
3 بهمن 1392

تولد گل نرگس

گلم نازم سلام.امروز جمعه ست و 2روز دیگه 1روز مهمه.بله عزیزم میلاد امام زمانمونه. نیمه شعبان و 1عید خیلی بزرگ.    میدونم که ما بزرگتر ها اونقدر خوب نیستیم که لیاقت داشته باشیم حتی تولد آقامونو بهشون تبریک بگیم ولی یقین دارم که آقا شما بچه هارو خیلی دوست دارن به همین دلیل هم مامان از قول تو با ایشون حرف میزنم و میلاد با برکتشون رو تبریک عرض می کنم...عطای نازم از قول مامان و بابایی بهشون بگو خیلی دوستشون داریم و بسیار دلتنگشون هستیم... بگو اگه گاهی وقت ها هم کاری می کنیم که شایسته محبین شما نیست به بزرگیشون قسم که از جهالتمونه نه از غرض....از خدای مهربون بخواه که ظهور ایشون زودتر اتفاق بیفته و به همه ظلم هایی که تو جهان ...
3 بهمن 1392

مادرانه

پسر نازم روز مادر از راه رسیده و بازم دل مامانی به درد اومد. حالا خوبه تورو دارم و با حضور تو مادر هستم م,وگرنه می مردم از غصه. گل نازم میدونی که آنا جونمون 11 ساله که رفته پیش خدا... پسرم کاش بود و تو هم لذت داشتنشو می چشیدی. اونم آناجون که مهربونیش به غریبه ها اندازه نداشت چه رسد به ما. گل نازم نمیدونی چقدر دلم میخاست باشه و بیاد خونمون.. تورو ببینه..ببرتت گردش.. دلم خیلی براش تنگ شده.. کاش میشد همه عمرمو  میدادم و 1 روز دیگه کنارمون می بود تا سرمو بذارم روی زانوش و از این 11 سال لعنتی پر غصه براش بگم..که بگم بی اون چقدر هممون تنهاییم. .. دستاشو ببوسم و مثل بچگی هام برم تو آغوشش.........خدا رحمتت کنه مادر عزیزم. روزت مبارک .هر...
16 ارديبهشت 1392

1 خاطره تلخ

الان که 5 ماه از اونروز گذشته هنوز که هنوزه یادش که می افتم دلم ریش میشه.اول آذر 91 بود که عطارو سوار روروئکش کرده بودم و داشت بازی میکرد ومن تو آشپزخونه مشغول ظرف شستن که 1 دفعه جیغ عطا بلتد شد. سراسینمه دویدم بیرون و دیدم دستش گرفته به بخاری و فریاد و گریه. بمیرم الهی! دستش رو هم نمی کشید. اونقدر هل شدم که بغلش کردم و تو خونه می دویدم. 1 لحظه هم ساکت نمی شد آخه بد جوری سوخته بود. کف دستش کلا تاول زد. سریع به خاله جون ریحانه زنگ زدم و کسب چاره که خدا خیرش بده گفت سفیده تخم مرغو بریز روی دستش. مثل آب رو آتیش بود.1کم که آروم گرفت خوابوندمش و کلی خودمو لعن و نفرین که انگاری ظرف ها فرار می کنن!!!!!! از شانس بد من اونروز هوا هم ابری بود و کلی...
26 فروردين 1392